تبليغاتX
خانه ی اول

تقدیم به صبورترین و مهربانترین وفداکارترین شوهردنیا

وقتی هستی آنقدر محو تماشا و در کنار تو بودن هستم  که از گذر سریع لحظات غافل می شوم
دوست دارم این لحظات کنار هم بودن را تا بی نهایت ادامه دهم...
وقتی هستی همه چیز "تو" می شود و من سراپا چشم
نمیدانی... نمیدانم.. هیچ کس نمی داند  که چه قدر عاشقت هستم
چه قدر برای کنار تو بودن پرپر میزنم
چه قدر همیشه نگرانت هستم
همیشه چشم به راهت هستم
خدایا این عشق پاک را از ما مگیر
هر روز بر این عشق فزونی بخش و آن را شعله ور تر کن




+ تاريخ سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 10:39 نويسنده سرباز-بانو

-




+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 11:44 نويسنده سرباز-بانو

بر کفر من نترس٬ کافر نمی شوم

آغاز من تویی٬ آخر نمی شوم

دل بسته ی که ای؟! زین سان به انتظار.....

لعنت به چشم من٬ باور نمی شوم

شیرین نبوده ام٬ در قاب نی شکر

می می زنم ولی٬ ساغر نمی شوم

حرفی به ارزش لیوان آب سرد

ذهنم نمی رسد٬ از بر نمی شوم

دیشب تورا خدا٬ می خواندم و کنون

بیمار تو شدم٬ بهتر نمی شوم

پروانه ناقص است٬ در ذهن من هنوز

بی قافیه شدم٬ «شاعر» نمی شوم




+ تاريخ سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 19:58 نويسنده سرباز-بانو

 

باز هم برگشتم سر خانه ی اول!

خیلی از صداها را در کاسه ی نور ریختم...

خیلی از سلام ها را به خدا رساندم...

خیلی نامردی ها را تحمل کردم...

 دمی بود...تجربه ای بود...ای! بدک نبود...

اما...باز برگشتم سر خانه ی اول!!!

آخر آنجا آرام گرفتم بعد آن طوفان!

باید بخشایشی میطلبیدم و باز میگشتم!!!

هرچه باشد خانه ی شکوفه هایم است...خانه ی تولدم...

خانه ی دوست شدن با واژه ها...




+ تاريخ پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 19:13 نويسنده سرباز-بانو

امروز عکست را دیدم، با همان خنده قشنگ همیشگی
همان صورت شفاف و همان نگاه روشن
ناگهان آسمان دلم گرفت، ابرها غریدند، رعد و برق شد، باران بارید

ناگهان با هم بودنمان زنده شد
همه خاطره ها ...
قرارمان سر دولت،
همیشه یک طرف مسیر را پیاده می رفتیم
حرف و حرف و حرف، بین
ما حرف هیچ گاه راهش را گم نمی کرد
فالهای قهوه و وعده های تکراری
ولی تو باز هم به فال قهوه من ایمان داشتی
کلاغ های درخت توی کوچه مان یادت می آید؟
شاهزاده های طلسم شده!
طلسم کلاغ تو شکسته شد اما من کلاغم را گم کردم
در سفر تنهاییم هم بارهایم بیشتر از چمدانم بود، خیلی بیشتر
اما کسی نبود تا آنها را در چمدا نش جا بدهد
بخشی از بارهایم جا ماندند!

حالا، منم و تو و آسمان ها فاصله، اما آسمان دلهایمان همچنان به هم نزدیک است
مثل وقتهایی که درعین بی خبری با هم هم آوا می شدیم و بی آنکه از هم بدانیم هم مسیر
کسی از من و تو می پرسید، گفتم هیچ شباهتی به هم نداشتیم اما
برای هم بهترین بودیم
و بهترین خواهیم بود که فاصله ها یارای فصل ما نخواهند بود....

ادامه مطلب



+ تاريخ سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 12:39 نويسنده سرباز-بانو